ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢۱  

 

گفتگو با خدا

 

خواب دیدم با خدا گفتگویی داشتم.

خدا گفت: پس می خواهی با من گفتگو کنی؟

گفتم: باری تعالی، اگر وقت داشته باشید.

خدا لبخندی زد.

گفت: وقت من ابدی است. چه سووالاتی می خواهی از من بپرسی؟

گفتم: چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب میکند؟

خدا پاسخ داد: این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند.

انسانها عجله دارند که زودتر بزرگ شوند وبعد حسرت دوران کودکی را می خورند.

این که سلامتشان را صرف بدست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج سلامتی می کنند.

این که با نگرانی نسبت به آینده، زمان حال فراموششان می شود.

این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.

 

بعد پرسیدم ...

به عنوان یک پدر، می خواهید فرزندانتان چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند؟

خدا با لبخند پاسخ داد:

یادبگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد. اما می توان محبوب دیگران شد. یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد، بلکه کسی است که نیاز کمتری به دیگران دارد.

بدانند که ظرف چند ثانیه می توانند زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان دارند، ایجاد کنند و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.

با بخشیدن، بخشیدن یاد بگیرند.

بدانند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند

اما نمی دانند چگونه این دوست داشتن را ابرازکنند.

یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

یاد بگیرند که همیشه نباید دیگران آنها را ببخشند، بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.

و بدانند که من اینجا هستم.

همیشه!