ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱  

خدا

 

در يک نظر سنجي از جوانان تهراني راجع به خدا پرسيده بودند. چند تا تعبيرش خيلي به دل مي نشست:

§          وقتي گناه مي کنم، خودم ازش عذرخواهي مي کنم، قبول مي کنه.

§          روزاي سخت که بي خدا نمي شه دوام آورد.

§          خوبي خدا اين است که به تيپ من کار نداره. مردم گمون مي کنن که خدا به تيپ من نيگا مي کنه و جواب نمي ده ولي خودم مي دونم که جوابم رو مي ده.

§          خدا مرا خوشبخت مي خواهد، اما خيلي ها از خدا جوري تعريف مي کنند که گويا جز به بدبختي من نمي انديشد.

§          مگه ميشه خدا عاشقا رو دعوا کنه؟

§          اصلاً خدا رو قبول ندارم، ولي نه، خداوکيلي خدا آقاست.

 

اين جملات را که مي خواندم، ديدم نوعي احساس لطيف خالق و مخلوق در آن نهفته است که از همه استدلالهاي فلسفي و عقلي و نقلي جدي تر است.

خدا همين است. و به عقيده من همين ها که چنين با احساس از خدا ياد کرده اند به مراتب به خدا از کساني که تبليغ خداي قهر و غضب را مي کنند، نزديکترند.

ولي انصافا خدا مال همه است. متولي و صاحب ندارد. (نقل از وب نوشت)