ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢۱  

 

کوهستان می‌روياند

آنچه را که دوست می‌دارد

حتی کوير

 نمی‌پذيرد آنچه نمی‌خواهد.

 

ماهی به آب زنده است

انسان به عشق

آسمان بی ستاره می‌ماند؟

روز بی خورشيد؟

هرگز...هرگز...هرگز

 

 

 

راستی دوستای خوبم هيچ می دونيد واژه عشق از کجا گرفته شده؟

واژه عشق رو از عشقه گرفتند و عشقه گياهي كه در بن و ريشه‌ي درخت در باغ‌ها شروع به رشد و نمو مي‌كنه... اول در زمين جاش رو سفت مي‌كنه سپس سر در ‌مي‌ياره و خودش رو دور درخت مي‌پيچونه و همين‌طور جلو مي‌ره و مي‌ره تا كل درخت رو در بر مي‌گيره و آن چنان درخت رو در بر ميگره‌و شيرهِ جونش رو مي‌مكه كه حتي جره‌ي آب درش نمي‌مونه و هر ماده‌ي غذايي كه به واسطه‌ي اب و هوا به خواد به درخت برسه رو به تاراج مي‌بره تا جايي كه درخت خشك مي‌شه و ديگه هيچي ازش باقي نمي‌مونه...

جدا هم يه عشق واقعی همين ديگه... اينکه آروم آروم بياد و آن چنان در جسم و روحت ريشه بدونه که رخت به زردی بره و کم کم، کم کم جز رضا و خشنودی معشوقت چيزی رو در نظر نداشته باشی و برای ديدن حتی يه لحظه شادی و لبخندِ معشوق حتی از شيرين‌ترين هستی خودت يعنی جونت بگذری و اون رو در طبق اخلاص با تموم وجود با رضای باطنی تقديمش کنی...اما می‌دونيد من اون دوست داشتنی که به وصال منتهی نشه رو بيشتر می‌پسندم چون اون‌ عشق به واسطه‌ی نرسيدنش جاودانه می‌شه و ياد و خاطرش حتی تو هاله‌ای از غم حاصل از فراق و دوری تو ذهن بصورت ابدی و شيرين باقی می‌مونه ... خيلی‌ها رو ديدم که وقتی به اين مرحله می‌رسن تاب دوری معشوقشون رو نمی‌يارن و شروع می‌کنن به بيقراری... اما من اگه جای اون‌ها باشم به جای غصه خوردن و مويه کردن برای تسلای روح و روان خودمم که شده برای آروم کردن دل بی‌تابم خوشبختی سعادت معشوقم وصميمانه از ته ته دل از خدای مهربون می‌خوام و به خودم اين اميد رو می دم که چون دعام خالصانه از اعماق قلبم بوده خدای خوب و مهربونم هم حتما صدام رو می شنوه و مقدمات سعادتش و حتما به وجود می‌ياره...  و اون‌ جاست که خودم و خوشبخت‌ترين انسان رو زمين می‌بينم...مگه يه عاشق جز سعادت معشوقش آرزوی بالاتری هم می‌تونه داشته باشه؟؟؟

 

مهراوه‌ی من!

من پر شکوه‌ترين سرودهای عالم را

در ستايش تو خواهم سرود.

من پر شورترين ترانه‌های عاشقی را

که برخوردارترين معشوقان جهان از ان نصيبی نبرده‌اند،

برايت خواه ساخت...

 

ای غزل غزل‌های دل من! 

و من در آستان محراب تو

چنانت به درد و اشک، دعا خواهم گفت

که خدايان همه عصرها

از پرستندگان پارسای خويش

از همه‌ی زاهدان شب زنده دار خويش

سرد گردند...

 

و دسته گلی خواهم بست

و در يک بامداد اسفندی،

به ياد نخستين پرستوی بهاری

که بر يک عمر زمستانی پر گشود،

ارمغانت خواهم آورد...

 

(دکتر علی شريعتی)

با تشکر از دوست عزيزم www.lumino.persianblog.ir