ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٥  

ای میهن

 

امشب دلا دیوانه ام دیوانه ی کاشانه ام

خسته ازین نامردمی با خوب و بد بیگانه ام

یارب صبوری ده مرا می گیرد از غربت دلم

باشد دعای صبحگاه مرحم ببخشاید دلم

دردم غریبی بود و بس مرحم فقط یک هم نفس

مرحم فقط خاک منست خاک من ایران بود و بس

روزی وطن افسانه بود با دیو و دد بیگانه بود

آن آب و خاک نازنین چو گوهری یکدانه بود

ای کاش ویران می شدم در خاک یکسان می شدم

ای کاش در خاک وطن از جان بی جان می شدم

خانه دگر آباد نیست دربند و آزاد نیست

خانه فضایش جنگ و خون ایران دیگر ایران نیست

پس کو نژاد آریا کو رستم و اسفندیار

یارب جوانمردانمان را پس چه کس داده به باد

ای کاش ویران می شدم در خاک یکسان می شدم

ای کاش در خاک وطن از جان بی جان می شدم

ای کاش ویران می شدم در خاک یکسان می شدم

ای کاش در خاک وطن از جان بی جان می شدم