جراحی فک Double Jaw Surgery
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٩  

 

 

سه روز پس از جراحی (۵)

بدون تردید، پردردترین شب را پشت سر گذاشتم. از درد گلو و دهان نمی توانستم چشمانم را ببندم. راستش را بخواهید نمی دانستم چگونه سرم را برای خواب روی بالش بگذارم. تنها می توانم بگویم که برای یک ساعت و اندی توانستم بخوابم. درد تنها چیزی بود که احساس می کردم و خونریزی بینی بر مشکل افزوده بود. تنها راه نفس کشیدن از راه دهان بود که من خوشم نمی آمد زیرا زبانم سر می شد و زمانیکه سرم را روی بالش می گذاشتم سرازیر شدن خون از دهان به بالش و از بینی به گلو را احساس می کردم. سرانجام آن شب بدون پایان با یک ساعت خواب در بامدادان به پایان رسید. صهبا عزیزم برای دادن قرص آنتی بیوتیک بیدارم نمود و پس از خوردن قرص به بستر بازگشتم. بعداز ظهر با پیشنهاد وی برای پیاده روی به بیرون از خانه رفتیم. اگرچه از نظر بدنی توانایی راه رفتن در من وجود داشت ولی محیط اطراف من را عصبی می کرد و من از صهبا خواستم هرچه زودتر به خانه برگردیم. در زمان بازگشت به فروشگاه فیلم فروشی رفتیم و یک فیلم بلو ری دی وی دی به نام آسمان ابری با احتمال بارش کوفته قل قلی خریدیم که بسیار خنده دار بود.

Post Jaw surgery day 3

Without a doubt, last night was the most painful of all. I couldn’t close my eyes from pain in my throat and mouth. Actually I did not quite know how to put my head on the pillow so to sleep. I could say I only slept for an hour or so. Pain was the only thing I was feeling and the nose bleeding had made that situation far more difficult. The only way for me to breathe was through the mouth which I despised since it made my tongue numb and I hated the feeling and when I put my head down on the pillow, I felt blood was going down my throat which was really irritating me. That sleepless night was brought to a close by a short nap in the crack of the dawn. Sahba woke me up to feed me my antibiotics and I went back to bed once I took it. In the afternoon she suggested we take a walk for a while. Though I was physically capable of doing it, everything seemed to agitate me and asked Sahba to return home ASAP. On the way back home, I bought some blu ray movies to watch; cloudy with a chance of meatballs was a nice fit

 

دو روز پس از جراحی   (۴)

شب گذشته بدلیل اینکه دیگر به کمک اکسیژن نفس نمی کشیدم بخوبی شب گذشته نتوانستم بخوابم و هر از گاهی از تخت بلند شده و در سالن به سختی به گذران وقت مشغول می شدم. فکر وضعیت جسمی صهبا و مشکلاتی که من برایش با این جراحی ایجاد کرده بودم من را بیش از پیش نگران و ناراحت می ساخت. امروز روز یکم اکتبر و شصت و یکمین سالگرد پایه گذاری کشور کمونیستی چین بود. دکتر ژولیانا بامداد امروز به دیدارم آمد و گفت که همه چین خوب پیش می رود و می تواند مرا امروز بعد از ظهر مرخص کند. اندکی بعد صهبای زیبایم غذای مورد علاقه ام (حلیم) را آورد. نمی دانید چه اندازه حلیم خوشمزه ای بود. البته ناشتایی امروز من خوراک شیر و جو با ولع بسیار خوردم. پرستار از صهبا خواست برای پرداخت هزینه های بیمارستان و انجام امور ترخیص به بخش دیگر برود. درست یکسال پس از آن هردو با هم درحال ترک بیمارستان بودیم که محمد زنگ زد و گفت که در حال آمدن به بیمارستان است. من هنگام ترک بیمارستان به هم اتاقی ها خدانگهداری گفتم و همراه صهبا و محمد بسوی خانه راه افتادیم. محمد همانند برادر این چند روز هوای من را داشت و تلاش می کرد از هوای آفتابی سخن بگوید و توجه من را از درد صورت و سر دور کند. روز آفتابی زیبایی بود پس از چند روز بارش باران.

 

 

 

 

 

یک روز پس از جراحی (٣)

 

پرستاران بخش در زمانهای گوناگون در شب مرا بیدار می کردند و با نام بردن داروی مورد نظر آن را از راه سرنگی که برروی دست چپم نصب شده بود به بدنم تزریق می کردند. ساعت 7 بامداد ناشتایی داده شد که کانجی نام داشت. این غذا نوعی سوپ است که از برنج له شده درست شده وهیچ مزه ای ندارد. البته من پیش از این در یکی از رستورانهای غربی که با گوشت گوسفند درست شده بود خورده بودم ولی تاکنون سوپی به این بدمزگی نخورده بودم. بخاطر همین تنها با خوردن یک قاشق از آن مزه ی تعفن آور آن باعث شده که از خوردن از خودداری کنم. نزدیک ساعت 8 بامداد دو پرستار با آوردن صندلی ویژه ای از من خواستند به آرامی از بستر بلند شده و تلاش کنم برروی آن بنشینم که پس از این کار احساس بهتری داشتم و می توانستم به آرامی گام بردارم. سعیده خانم محبت کرده بود و برای صهبا ناهار آورده بود. به صهبا گفتم بدلیل بوی بد کانجی ناشتایی نخوردم. همسر خوبم همراه سعیده پس از خوردن ناهار به خانه رفتند و برای من صهبا جانم حلیم درست کرد. باورتان نمی شود این خانم من چه دست پختی دارد. زمانی که صهبا برگشت به بیمارستان من را بیدار کرد و با سرنگ حلیم به من داد. عصر همان روز همکاران به دیدارم آمدند که جناب رییس و همسرش در آغاز وارد شدند و پس از 10 دقیقه خدانگهداری گفتند تا همکاران دیگر نیز وارد شوند. سرپرستار به ورود نزدیک به 7 نفر به بخش اعتراض کرد و پیشنهاد کرد تا با چرخ صندلی دار من را به بیرون از بخش برده تا بتوانم با دوستان دیدار کنم. پس از دیدار با همکاران و همسران با محبتشان احساس بهتری داشتم. با دهان بسته زیاد خندیدم و درد را برای چند لحظه فراموش کردم.

Post Jaw surgery day 1

Nurses woke me up occasionally giving me medicine through the syringe stuck on my left hand throughout the night. At 7 I was given congi which stank and I refused to eat it. I didn’t feel hungry and plus I was on serum. The nurses brought me a special chair and asked me to get up from bed and sit there for a while and so I did. I felt much better afterwards and I could easily walk around. Ms. Saeedeh had kindly made lunch for Sahba. I told Sahba I didn’t have breakfast since I didn’t like and they both returned home to get me my favorite dish and God she is so good at making it. I dozed off in bed and was awaken by Sahba who had brought me food. In the evening my colleagues and their wives, headed by the Consul General and his wife, came to visit me. Mr. Tabatabaei praised my health and wished for my recovery. Mousavi accompanied them out so to make room for other colleagues to come in. The head nurse couldn’t take it anymore and pulled me a wheelchair so I could see my visitors outside the ward. Mr. and Mrs. Nobari, Mr. and Mrs. Momeni, Mr. and Mrs. Vali, Mr. and Mrs. Khodabin and their children were all there. And I felt so happy to see them. They made me laugh quite a lot and forget the pain

 

 

 

 

روز جراحی (٢)

 

روز چهارشنبه ساعت ٧ و نیم بامداد به همراه محمد، سعیده خانم و صهبا به بیمارستان شهبانو مری رفتیم. پافشارانه از محمد و همسرش خواسته بودم که صبح زود زحمت نیافتند و همراه ما نیایند ولی همانند همیشه ناکام ماندم. پس از رسیدن به بیمارستان به بخش دندانپزشکی رفته و خودم را معرفی کردم و پرستار مربوطه از من خواست تا زمان جراحی که ساعت 10 بود در بخش منتظر بمانم. تا آن زمان هیچگونه دلهره یا نگرانی در این زمینه نداشتم ولی گویا هرچه زمان می گذشت کم کم اندکی نگرانی در من ایجاد می گردید. ولی فکر می کنم هیجان من بیش از پیش رو به فزونی بود. زمانیکه به کنار تخت رفتم لباس ویژه ی اتاق عمل را دیدم که کارکنان بخش برای من گذاشته بودند. پس از گذشته یکساعت پرستار از من خواست لباسهایم را عوض نمایم. دو مرد میانسال با یک برانکارد پیشرفته برای بردن من به اتاق من آمده و من روی آن خوابیده و همراه صهبا و سعیده خانم به سوی اتاق عمل رفتیم. هنگام ورود به اتاق عمل با سعیده خانم و همسر نازنین خدانگهداری گفتم و از آنان برای کامیابی در این عمل خواستار نیایش شدم. پس از ورود به اتاق عمل خانم پرستاری خود را پرستار اتاق عمل معرفی کرد و پس از آن کارشناس بیهوشی در مورد روش بیهوشی و مدت زمان آن با من گفتگو کرد. بمن گفت که باید چند دقیقه ای منتظر بمانم تا بیماری که به تازگی از اتاق جراحی بیرون آمده از بیهوشی بیرون آید. در زمان انتظار نگاهی به اطرافم کردم و طبقه های پر از تجهیزات پزشکی را با خودم چک کرده و برچسبهای آنرا به دقت می خواندم. تیم جراح به رهبری خانم دکتر جولیانا وارد اتاق عمل شدند و همگی ماسک ویژه ای بر صورت داشتند. دکتر بیهوشی از چند تن از همکاران خود خواست تا به کمک وی و دستیارش برای جابجا کردن من از برانکارد برروی تخت جراحی بیایند و من از فرصت بهره برده و با شوخی به دکتر گفتم بلند کردن فرد 86 کیلو کار آسانی نیست. دکتر هم با لبخندی گفت نزدیک به 6 تا 7 کیلو پس از جراحی وزن کم خواهی کرد که باعث شادی من شد. دکتر بیهوشی به من گفت برای اینکه در زمان بیهوشی از رسیدن اکسیژن کافی به بدن اطمینان بدست آید پس از بیهوش شدن آنها قرار است یک لوله ی اکسیژن از راه بینی وارد ریه ی من نمایند. پس از آن نیز ماکس اکسیژن را برروی دهان و بینی من قرار داد. وی گفت با سوزنی که به دست چپم خواهد زد ماده ی بیهوشی را در زمان جراحی به بدن من وارد خواهد نمود. زمانی که این دارو وارد بدنم شد درد شدیدی همه دست چپ من را فرا گرفتم به گونه ای که دستم از شدت درد به بالا و پایین پرتاب می شد. درست فکر می کنم پس از چند ثانیه به خوابی ژرف رفتم.

به گفته ی صهبا پس از اینکه از اتاق عمل بیرون آورده شدم ( پس از 8 ساعت) ناله هایی از درد از من بلند می شده است. ولی من آنچه که بیاد دارم اینست که با سرفه ای از بیهوشی بیرون آمدم و صدای پرستارانی را می شنیدم که به چینی با یکدیگر گفتگو می کردند. زمانیکه چشمانم را بازکردم صهبا، سعیده خانم و خانم نوبری را کنار تختم دیدم. دستم را دراز کردم و دست صهبا را خواستم و تا آنجایی که می توانستم فشردم. گرمای دستان نازش همواره به من انرژی می دهند. گویا سالها بود که از وی دور بودم و نمی توانستم دستم را از دستش جدا کنم. یکباره سرمای شدیدی بدنم را فرا گرفت و به شدت عرق کردم. داروی بیهوشی باعث می شد من مدام میان خواب و بیداری باشم.

 

بار دیگر که چشمانم را بازکردم سه جراحی را دیدم که این عمل را برروی من انجام داده بودند. صدای صهبا را شنیدم که به دکترها می گفت خدای من نگاه کنید داود چه زیبا شده. دکتر جولیانا نیز با وی همراهی کرد و گفت بله. با گذر زمان بیشتر متوجه اطرافم می شدم. سعیده خانم و خانم نوبری زحمت زیادی کشیده بودند و خواستم با کشیدن انگشت اشاره برروی شانه نشان دهم که شرمنده هستم ولی گویا مهارت پانتومیم بنده زیاد خوب نبود و آنها فکر کردند که من می گویم سرم درد می کند. پس از اندکی محمد را کنار خود دیدم. و من همچنان دست صهبای گلم را رها نکرده بودم. به صهبا اجازه ماندن در کنار من در شب را ندادند و خدارا سپاس وی مجبور به بازگشت به خانه شد. وی از نظر بدنی آمادگی ماندن در بیمارستان را نداشت. البته زمانیکه وی مرا ترک کرد اندوهی فراوان برچهره داشت. خسته از جراحی و بیحال بخاطر داروهایی تزریق شده بنده پس از اندکی به خواب رفتم. گاز اکسیژن نیز به من وصل بود.

 

Jaw surgery Day

Mohammad, Saeedeh, Sahba and I took a taxi at 7:30 and made it to the QMH at around 8. I had pleaded them not to go with us that early but Mohammad and his wife were so kind as usual. I reported to the nurse station of my arrival and the registered nurse asked me to wait for the surgery which was to happen at 10. Until then I had no qualms or worries, but I could see that it was gradually setting in. I was getting more excited by the second. I saw a bag of surgical uniform on the table in front of my bed and ignored them. The nurse after an hour asked to go naked completely!!!!!!!!!!!!!!!! Can you believe that???? Well to my relief, he asked me to put the surgical uniform back on!!!!!!!!!!! A high-tech four wheeled stretcher pushed by 2 over 50 gentlemen arrived and asked me to get on it. Once up there, I was covered with a warm blanket. I said goodbye to Saeedeh, Mohammad and my love Sahba. I could see in her eyes how she worried about me. Feeling so excited, I couldn’t wait to get to the OR. I was first taken to the elevator and then arrived at the door. The nurse introduced herself as the head nurse of the OR and pushed me in. Anaesthetist came in next and asked a few questions and said since another patient is in the recovery room, I had to wait for a few minutes. I took the time looking at the medical devices inside the room and was trying to learn from cradle to the grave (hahahaha). I saw my 3 surgeons headed by doctor Julianna. They were all wearing a particular kind of surgical mask. As I was a bit heavy on the sides, people in the theater asked for more people so they could take me off the stretcher and put me on the OR bed. This gave me an opportunity for a joke and I quipped: “86 kilograms”. The doctor laughed saying: you’re gonna be losing at least 10 pounds. And as overweight as I am, I wished for more. The anaesthetist explained to me that they need to push an oxygen tube through my nostril to make sure when I’m out I get sufficient oxygen. Then he went on to say he was going to inject me to sleep which in his word was a prick. He pushed the oxygen mask on my face and twice changed it since it didn’t fit. The last one worked. As soon as I received the injection, I felt a terribly sharp pain in my arm that shot my arm jumping up and down. It took me a few more seconds before I went totally out of this world

Sahba says I was moaning with pain when they pulled my stretcher out of the OR but all I can remember was that I became conscious with a cough and a moan and all I could hear was people talking in Cantonese. When I opened my eyes all I could see was  Ms. Saeedeh, Mrs. Nobari and my love Sahba around my bed. Feeling so down I reached for Sahba’s hand and held it. It felt so hot and great. I couldn’t let go of it. I was missing it for ages. I was feeling cold and sweating excessively. I was hibernating back and forth as anaesthesia had done its job and I was reeling from it

 

When next I opened my eyes I was surrounded by my 3 surgeons who co-operated on me. I heard Sahba saying: oh my god Davood has become so beautiful and Dr. Juilianna saying yeahhhhhhhhhhhhhhhhhh. As time wore on, I was getting more conscious and becoming more aware of my surroundings. They were too kind and I tried to thank them by rubbing my index finger across my forehead in a sign of shame: just thanking them and showing them how sorry I was for putting them in trouble. Well, my pantomime wasn’t good and they thought I was telling them I had a terrible headache. A moment later I found Mohammad around me and was relieved to see my friends and loved ones. Still, I was holding Sahba’s hand

They didn’t allow Sahba to stay overnight and she was forced, to my content, to leave and stay at home. She was not in the slightest physically fit to stay with me that night. I could see how terribly upset she was when she left me

Still sedated, I went back to sleep with oxygen feeding me non-stop

 

 

 

جراحی فک (١)

در روز هفتم آبانماه 1389 ساعت 10 بامداد برروی بنده جراحی فک انجام شد که قرار بود سه سال پیش از این انجام شود. پیش از آنکه نوشته های هرروز را برای شما در این تارنما بگذارم دوست دارم از این فرصت بهره برده و از همه دوستان، آشنایان و بستگان برای ابراز مهر و محبتشان به اینجانب سپاسگزاری نمایم. سپاس ویژه ی من از همسر مهربانم صهبای ناز است که باوجود مشکلات خود شکیبانه مرا پرستاری نمود تا این دوران دشوار سپری شود. جا دارد از دوست خوب و همانند برادرم محمد موسوی و خانم مهربانش سعیده خانم نیز به خاطر محبتهای بی پایانشان سپاسگزاری کنم. براستی این دو در این غربت مهرشان بی مانند بود. از خداوند بزرگ سپاسگزارم که مرا توان لازم برای انجام چنین جراحی مشکلی را داد و براستی او درمان هر دردی است.

 

یک  روز پیش از جراحی

روز سه شنبه 9 بامداد همراه صهبا به بیمارستان شهبانو ماری رفته و مستقیم به بخش پذیرش برای انجام امور اداری و بستری شدن وارد شدیم. دو نفری بیشتر در صف نبودند ولی از آنجایی که کارمندهای هنگ کنگ خیلی با سر و صبر کار انجام می دهند باید نزدیک نیم ساعتی می ایستادیم. بهرحال بنده در ساعت 10 بامداد در بخش مراقبتهای دهان و دندان بستری شدم و پس از آن به دفتر خانم دکتر جولیانا برای گرفتن خون و امضای رضایتنامه برای انجام این عمل رفتم. این سند خطرات و مشکلات پسین این جراحی یاد آوری شده است. دکتر سه نمونه خون به من داد تا به بخش برده به پرستاران آنجا بدهم. قرار بود روز سه شنبه پس از دیدار با دکتر بیهوشی به خانه برگشته و فردا برای انجام جراحی به بیمارستان بروم. امیدوارانه به بخش برگشتم و منتظر آمدن دکتر بیهوشی شدم. ولی تا ساعت هفت و نیم بدلیل کارزیاد دکتر بیهوشی مجبور به ماندن در بیمارستان شدم. البته خوشحال بودم که صهبا برای انجام کارهای خودش به منزل برگشته بود.

 

 

 

 

One day before the surgery

 

Sahba and I went to Queen Mary Hospital by taxi. When we got to the Admission office there were only two people in the line waiting for two snails to get their documents checked. I just don’t understand these people. Patience is good but not at hospitals. Anyways, I was admitted at dental department on E1 and a few minutes later reported to Dr. Julianna’s office for the blood taking and signing the consent form. You know, the document the patient should sign giving consent to what the surgery might do to them and its consequences. Doctor gave me 3 tubes of my blood sample and I duly signed the paper. The nurse irked me when she pushed the chair so hard the needle inside my arm when blood was being taken jolted causing me pain. Doctor told me I could simply meet the anesthetist and return home and come to the hospital for surgery the following morning. Hoping so, I returned to the ward and impatiently waited for him. My hope for a quick return home went up in smoke when the anesthetist arrived around  7:30 pm. Still I rushed back home to see Sahba as she had returned home after her own appointment with an orthopedics

Post Jaw Surgery Day 2

 

 Without oxygen I could hardly sleep as well as I did the night before and on occasions I walked around, with difficulty of course to pass time. Picturing Sahba in her present physical condition coupled with the trouble I had made for her made me miss her so much and I knew she was feeling the same back home. It was the first of October and the 61 anniversary of the establishment of People’s Republic of China. Dr. Julianna visited me in the morning and said everything was fine and would let me released in the afternoon. A little while later, my beautiful Sahba brought me my favorite dish: Halim. God, she is so good at making it. Before that the nurse had given me some oatmeal to try which I liked and gobbled all down. The nurse asked Sahba to pay the bills and to do the paperwork for me to leave the hospital. It took us almost an hour before we left the ward. I said goodbye to my roommates and wished them all the best of health and luck. Just as we were leaving Mohammad called saying he was on the way to accompany me back home. He was indeed like a brother to me. He talked about how beautiful the weather was today after a few days of rainfall